خانه ای که بود!
-
تاریخ: 1397/9/7 ساعت: 3:11
برای زارای نازنینم که برایم نوشته بود: بار دیگر که آمدی کوله بارت را زمین بگذار قصه تلخ رفتن را تمام کن حجم دلتنگی ام را خوب پر کن بنواز فصل جدید همیشه بودن را -------------------------------------- د
حقیقی ترین مجاز
-
تاریخ: 1397/9/7 ساعت: 3:11
صبر میکنم تا بخوانی ام ای آمده از مجاز ای حقیقی ترین بیا تا واژه واژه ی شعرم شوی ای هستی ام دقیقه دقیقه برای تو بیا تا بوی عاشقی باز بپیچد در سینه ای که بی قرار توست صبر کن آب میشود این کوه درد و تو ایستاده استوار دلت را باز خواهی یافت صبر میکنم حتی اگر نیایی ----------------- ضحا برزیده
سالها که میگذرد
-
تاریخ: 1397/9/7 ساعت: 3:11
سالها که میگذرد به تعداد آدمهایی که دقایقت را متفاوت کرده اند اضافه میشود. آنهایی که دوستشان داشته ای، آنها که عاشقت شده اند، آنها که دوست بوده اند. سالها که میگذرد فاصلهٔ میانه خودت و ادمها را باره
پایان فصل سرد
-
تاریخ: 1397/9/7 ساعت: 3:11
تمام نبودنت بغض شده در حنجره شبم ایستاده ام جایی میان هر چه خوب و سخت میان عشق و انتظار، امید و هراس دلم را با قاصدک های رویا راهی فاصله ها کرده ام تپشهای این پرنده اسیر را دیگر تاب ندارم نرگسهای باغچه هم نگرانند تازه ایمان آورده اند به پایان فصل سرد کدام باد آن سوی آمدنت خواهد وزید نگران نرگس های ا...
فصل پنجم
-
تاریخ: 1397/9/7 ساعت: 3:11
پنجمین فصل نبودت زمستان سردیست که بی امید آمدنت خواهد گذشت. شاید بشود سرمای این زمستان و تمام زمستانهای آینده را به گرمای روزهای آشنایی بخشید, اما نمیدانم تا چند زمستان میشود عاشق کسی ماند که قرار بود نباشد! نمیدانم تا چند زمستان میشود به یاد کسی ماند که هرگز نبود! ----------------- ضحا برزیده
u200fچه بی تابانه می خواهمت!
-
تاریخ: 1397/9/7 ساعت: 3:11
چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری چه بی تابانه تو را طلب میکنم بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست و فاصله تجربه ای بیهوده ایست بوی پیرهنت اینجا و اکنون کوهها در فاصله سردند دست
بی تو
-
تاریخ: 1397/9/7 ساعت: 3:11
بی تو دقیقه ها امان ساعت را بریده اند ساعت ها نمیگذرند بی تو همه چیز زنگ زده است بی تو قرارم نمانده شاعر شده ام بی شعر ابر شده ام بی باران بیا ببار بی تو گلهای زرد حیاط دلبرم را نمیبرند بی تو بهار بهار نیست بی تو فقط فصل دلتنگیست بیا تا دستهایم کمی گرم شود بیا تا کمی آرام بخوابم ------- ضحا برزیده
عاشقی، جرم قشنگی است؛ به انکار مکوش!
-
تاریخ: 1397/9/7 ساعت: 3:11
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشمچند وقتی است که تنها به تو می اندیشمبه تو آری،به تو یعنی به همان منظر دوربه همان سبز صمیمی به همان باغ بلوربه همان زل زدن از فاصله ی دور به همیعنی آن شیوه فهماندن منظور
دچار
-
تاریخ: 1397/9/7 ساعت: 3:11
سالها که میگذرند گویی به تو می افزایند روزها را، راه ها را، آدم ها را. اما تو بزرگتر نمیشوی، بیشتر نمیشوی، به مقصدی نمیرسی انگار. فقط دچار میشوی، به عاشقی مدام و دلتنگی مدام. دچار میشوی به امانت دار عشق و دلتنگی بودن فرای بودنت که جان فرساست ولی شیرین... سالها که میگذرد فقط آرامتر ی نه اینکه بهتر با...
می آیی که نمانی!
-
تاریخ: 1397/9/7 ساعت: 3:11
نوای آمدنت به دلم چنگ میزند یک کاروان بی قراری در دلم اتراق کرده رفتن تو را برگشتی نبود هر چه هست خیالیست که خود بافته ام میترسم از لحظه ای که قرار است با دستان خود این رشته را هر چند سست بگسلم این لحظه را هزار بار زندگی کرده ام هزار بار گریسته ام و هر بار مطمئن تر شده ام از ناگزیری این درد قبل ترها...
438.
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 19:33
همسر تو بد شرایطی مونده بود .. رفته بود بانک برای کارهایِ وامِ ازدواج و ساعت 12 زنگ میزنه که مدارک رو برو کپی بزن و بعدش بیار .. من هم گفتم نه و شدیدا ناراحت شد. هم پاهام درد میکرد ، هم هوا گرم بود و هم اینکه پولهام رو مامان با خودش برده بود و یه یک ریالی هم نداشتم که بتونم کرایه بدم یا هزینه ک
439.
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 19:33
اسمم رو ~زحل~ گذاشتن، شاید به این دلیل که باید متفاوت تر و باشکوه تر از کسایی که دور و برم هستن و به گونه ای منحصر به فردن باشم...اینجا مینویسم تا خالی بشه ذهنم از هر آنچه که بیهوده هست و فقط حجم عظیمی از تفکراتم رو به خودش مشغول میکنه و باعث میشه یه زحل منجمد ِ مرده ی متحرک ِِ سرد باشم..اینج
440.
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 19:33
اسمم رو ~زحل~ گذاشتن، شاید به این دلیل که باید متفاوت تر و باشکوه تر از کسایی که دور و برم هستن و به گونه ای منحصر به فردن باشم...اینجا مینویسم تا خالی بشه ذهنم از هر آنچه که بیهوده هست و فقط حجم عظیمی از تفکراتم رو به خودش مشغول میکنه و باعث میشه یه زحل منجمد ِ مرده ی متحرک ِِ سرد باشم..اینج
441.
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 19:33
همسر لاغر شده .. نگرانی داره و من اصلا نمیفهمم دلیل نگرانیش چیه .. امروز عصر که اومد مدارک رو ببره اصلا بی جون و بی حال بود .. منم که دستِ پیش رو گرفتم پس نیفتم و زیاد تحویلش نگرفتم .. از این کار هاش بدم میاد .. یک ماه و نیم میشه که نیومده خونمون و این بی احترامی هست به خانوادم .. الان میخوام بهش
442.
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 19:33
به همسر گفتم .. یه گلگی ِِ کوچیک کردم .. برگشته میگه برای خودمون و احساسم نیاز دارم برم پیش یه متخصص و مشاور .. استقبال کردم ، اما ته دلم بهم برخورد .. یعنی چی احساسم؟ .. بعد از چهار ماه و بعد از کلی اعصاب خوردی های من اینُ میگه؟ .. ولش کن .. بیام منطقی نگاه کنم .. شاید اون هم همین احساساتِ من رو
443.
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 19:33
داداش اومده اسپاگتی رو خورده و به مادر اشاره میزنه که چقدر خوبه ، من هم که حواسم نبود و ندیدم .. بعد میگه اه این چیه درست کردین؟ منم گفتم ناراحتی نخور .. وقتی که خورد و رفت تو اتاقش ، مادر میگه خیلی خوشش اومد ، داشت اذیتت میکرد .. خوشحال شدم .. خیلی زیاد :) ⚠ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶ 23:49 زُ. |
444.
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 19:33
همسر اومد اینجا .. تلاش کردم رفتار خوبی باهاش داشته باشم اما چهره ی مأیوس و غم زده اش رو که دیدم لبخند رو صورتم خشک شد و شدم یه تیکه یخ .. چون میدونستم بااین حال برای چی اومده .. هر یه روز درمیون میاد برای رفعِ نیاز ِ جنسـ.ـی و من بااینکه میدونم برایِ چی میاد، به امید اینکه در کنارِ اون بتونم ح
445.
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 19:33
تو بعضی وبلاگ ها می رم اصلا دلم میخواد تمام نوشته های وبلاگ رو بخونم .. انقدر که صاحبش خوش سلیقه هست و یه وبلاگ شیک و ساده در کنار حرفهای قشنگ داره .. اما تو بعضی وبلاگ دیگه که میرم ، نخونده میام بیرون .. قالب یغور .. نوشته های نه چندان دلچسب .. زلم زیمبو آویزون :/ سادگی بهم آرامش میده ⚠ دوشنبه ۱۲ ت...
446. چرا با همسر ازدواج کردم؟
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 19:33
اولین بار که همسر ازم خواستگاری کرد ، اردیبهشت 95 بود .. یه خواستگار کاپیتان کشتی داشتم و یه خاطرخواه (همون #ش که ازش نوشتم بارها) .. اون موقع نه همسر من رو دیده بود و نه مادر همسر .. اما رو حساب اینکه مادر رو میشناختن ، من رو از مادر خواستگاری کردن .. ما هم فی الفور گفتیم نه .. چون همسر گذشته سیا
447.
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 19:33
دلم برای همسر میسوزه .. وقتی پرسید تو عاشقمی؟ و دوبار با تاکید گفتم نه! قطعا غرورش شکست ، مخصوصا وقتی که گفتم جای عاشق شدن گذاشتی با این اخلاقت؟ یه بار دیگه هم گفتم چه اعتماد به نفسی داری که فکر میکنی عاشقتم .. خودش میدونه عاشقش نیستم .. ولی باز اون غرور لعنتی نذاشت حقیقت رو بگم .. ترسیدم بگم و ض