خرید بک لینک

همسر اومد اینجا .. تلاش کردم رفتار خوبی باهاش داشته باشم اما چهره ی مأیوس و غم زده اش رو که دیدم لبخند رو صورتم خشک شد و شدم یه تیکه یخ .. چون میدونستم بااین حال برای چی اومده .. هر یه روز درمیون میاد برای رفعِ نیاز ِ جنسـ.ـی و من بااینکه میدونم برایِ چی میاد، به امید اینکه در کنارِ اون بتونم حرفهام هم بهش بگم و تغییر ایجاد کنیم، این اجازه رو بهش میدادم .. امروز هم که اومد میدونستم برنامه ای داره که اومده و گرنه اصلا دل تنگی این وسط براش معنی نداره .. اومد بی حس و حال .. براش شربت درست کردم خورد و سعی کردم مثل یه مهمون ازش پذیرایی کنم و حسابی احترامش کنم .. اما خب هنوزم یخ بودم .. چون اونم یخ بود .. طبق روال معمول خوابید تا ماساژش بدم .. بعد از ماساژ هم مثل همیشه رابطه خواست .. اما نذاشتم .. به هیچ عنوان نذاشتم و این بدترش کرد .. بهم گفت عاشقمی؟ گفتم نه .. گفت میدونستم نیستی .. بعد هم شروع کرد به گفتنِ اینکه از اول اشتباه کردیم و ازدواجمون زیادی سنتی بود و باید بریم پیش مشاور و این چیزا .. بهش گفتم مثل الان که به حرفهام بها نمیدی، اونموقع هم بهت گفتم صبر کن .. بهت گفتم زود داریم به عقد میرسیم .. بهت گفتم انقدر عجله نکن ولی به حرفهام اهمیت ندادی .. اینجا از کوره در رفت و صداش رو برد بالا .. اما من سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم .. گفت ~پ زن پسردایی ~م ببین چجوری به پای تمام اخلاق گند ِ شوهرش موند .. گفتم ~پ یه زندگی فوق معمولی داشت و هر کسی هم بود قید اون همه طلا و ماشین 200میلیونی و هکتار هکتار زمین و شوهر خوشگل و خوش قد و بالا رو نمی زد .. می ارزید تحمل کنه ، من به چه امید تحمل کنم؟ بعد از زدن کلی حرف های منطقی خواست بره .. منم بهش احترام گذاشتم و تا در باهاش رفتم .. بوسید من رو .. ولی سرد بودم و نتونستم نگاهش کنم ، رفت بیرون و دوباره اومد تو گفت نبوسیدی من رو؟ لبخند زدم و بوسیدمش .. اما فکر کرد این مجوز ِ برای رابطه .. اما نذاشتم .. گفتم اذیتم و حس خوبی ندارم که هربار نیاز داری میای پیشم و هیچوقت ِ دیگه نمیای .. بلند شدم از کنارش و گفتم اگر وابستگی نیست بذار حتی وابستگی جنسـ.ـی هم نباشه ، بعد از رفتن پیش روانشناس بهتر در این مورد تصمیم میگیریم .. گفت آخرین بند رو هم پاره کردی و همه چیز رو خراب کردی و به حالت قهر رفت .. نمیدونم کارم درست بود یا نه .. ولی دلم نمی خواست یه شی جنسـ.ـی باشم براش .. مگه میشه آخه؟ مگه میشه فقط من رو برای رابطه بخواد؟ مگه میشه انقدر من رو ذلیل و خوار کنه؟

میگفت دلم میخواد بمیرم و امید و انگیزه به زندگی ندارم .. گفتم وقتی یه حس و حال بد میاد سراغت وقتی تلاشی برای رفعش نکنی و اینجوری میشی.. تو تلاشی نکردی. بهش گفتم خواب دیدم مردی .. خیلی تعجب کرد چون علاقه این روزهاش مرگ ِ .. بهش گفتم نمرده بودی و میخواستی بمیری و خودت رو زدی به مرگ .. غرور لعنتیم نذاشت بهش بگم که تو خواب چقدر گریه کردم برای مردنش ..

به فکر ِ طلاق ِ .. از طلاق نمیترسم ، از این میترسم مادر از غصه دق کنه ...

مطمئنم مشکلات ما قابل ِ حل ِ .. به این صورت که همسر هم باور کنه که اون هم اشتباه و مشکل داره .. شاید یه روانشناس بتونه کمک کنه

⚠ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۶ 13:11 زُ. |

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 19:33

صفحه بندی